yaddashthaie iek pezeshk


+ در تلاطم زندگی!

بعضی وقتا تو زندگی آدم یه سری اتفاقات پشت سرهم و حتی بهتر بگم باهم رخ می ده که حسابی احساس ضعف می کنی .کلی هم کتاب روانشناسانه خوندی که باید محکم باشی و چنین و چنان و تو هم می خوای به نصایح اونجور کتابا عمل کنی ولی نمی شه !الان من یه حس اینجوری دارم .فکر می کنم کم آورده ام و نگرانی های جورواجور واسه اتفاقاتی که پیش اومده و اونایی که قراره پیش بیاد دارم و فقط سرگرم شدن با کار می تونه نجاتم بده و ذهنمو یه خرده از این مشکلات دور کنه .اما این نگرانیها سرجاشونند و هراز گاهی می اند وسط ذهنم و دوره ام می کنند و من جز کمک خواستن از خدا هیچ کاری ازم بر نمیاد .خیلی دلم می خواست تو چنین اوضاعی کنار بستگانم بودم و حداقل همدردی و حمایتم باعث یه ارامشی می شد اما کارم اینجا اجازه نمی ده و چنان درگیرم که نمی  تونم به راحتی سفرهای ضروری کاری رو جور کنم چه برسه به سفرهای شخصی!کاش تک پزشک اینجا نبودم و این همه انکالیام زیاد نبود .اوضاع ظاهرا داره بدتر می شه و انگار این مشکله بدجوری منوط به پارتی بازیه و من واقعا نمی دونم این نزدیکان بیچاره من با این مشکل چی کار کنند و حس می کنم هیچ کاری از دستم بر نمیآد جز اینکه تلفنی دلداریشون بدم .خودم دیدم که اگه کار اداری داشته باشی و سر و کارت با وزارتخونه وبالابالایی ها بیفته چطور می پیچونندت !خودم دو بار واسه پایان طرحم رفتم تهران ولی یه نفر نبود که طرف حق بگیره و دل بسوزونه ! شاید من زیادی خودمو درگیر گرفتاری بستگان می کنم .  اونقدر که گاهی اوقات مشکلات خودم یادم می ره .اما چه کنم که به قول شاعر چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار !

امروز هیچ عمل الکتیوی ندارم و دلبر جانان هم رفته معاونت درمان استان تا در مورد نحوه قرارداد بستنش واسه 3 ماه آینده صحبت کنه.آخه طرحش تموم می شه و تا شروع دوره فوق 3 ماه بیکار می شه !

پانسیون خیلی ارومه و جز صدای قیژ قیژ در ورودی خونه که با نسیم خنک بهاری نواخته می شه هیچ صدایی نمی آد .حتی تلویزیون و ماهواره هم خاموش کردم تا کمی احساس آرمش پیدا کنم و تنها باشم .بعضی وقتا هر کسی احساس می کنه که باید تنها باشه تا بیشتر و بهتر فکر کنه .یه جور مراقبه است و من خیلی این کارو دوست دارم.

با اینکه  نصف شب یه عمل سزارین اورژانسی داشتم و کلا بد خواب شدم و حالا هم در خلوتی بخش جراحی  و زایشگاه وقت مناسبی واسه استراحته ترجیح می دم بنویسم تا اینکه استراحت کنم. واسه یه نفر که خیلی برام عزیزه خیلی نگرانم !کاش الان کنارش بودم و اشکاشو از چشاش پاک می کردم .حیف که نمی شه !

اما یه چیزی رو می دونم .اینکه آسمون همیشه یه رنگ نمی مونه . بعد رگبارهای بهاری همیشه یه رنگین کمان قشنگ و یه آسمون صاف هم هویدا می شه و من صبورانه منتظرم!

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تعطیلات آخر هفته!

امروز صبح از تعطیلات اخر هفته یه روزه مون برگشتیم .دوتامون انرژی گرفتیم و کلی خندیدیم .می گند مهمون از مهمون خوشش نمی اد و صاحبخونه از دوتاشون اما این یه جمله معترضه هم داره!  -به شرطی که مهمونی کجا باشه و مهمونا کیا باشند - دیروز خونه پدری دلبر جانان بودیم و کلی مهمون تو خونه بودند که هر کدوم به نوعی به من انرژی مثبت می دادند وچهره خندون و قیافه خوشحالشون بعد تجدید دیدار خیلی  انرژی بخش بود .تازه عصر هم مهمونی و گردهمایی دوستای قدیمی دلبر جانان و خانوادهاشون بود که تو خونه یکیشون برگزار شد .یه سر رفتیم یه باغ میوه  خانوم یکی از این دوستا  تو خارج از شهر که حسابی بهاری بود و زیبا ! واین گردهمایی تا پاسی از شب ادامه داشت و کلی خندیدیم و خاطرات دوران دانشجویی این 4 تا همکلاسی مرور شد که اکثرا خنده دار بود .من که از خنده دل درد گرفتم.اما شب که اومدیم خونه یه حس خوب داشتم .و اون این بودکه به داشتن دلبر جانان که ساده تر وپاکتر از دوستاش دوره دانشجویی رو سپری کرده بود بالیدم .این جور که دوستاش می گفتند اون یه پسر ساده و خوش قلب و درسخون بود و هیچ جوره نتوسته بودند اونو به راه خلاف بکشونند .منظورم شیطنتایی  که مردایی تو اون سن و سال و با اون موقعیت میتونند داشته باشند !این دلبر جانان یه بچه مثبت واقعیه!اونقدر مثبت که گاهی اوقات می خوام ... .فقط دلم می خواد بچه مثبت بمونه .همینجور پاک و صادق ! صداقت و پاکی یه نعمتیه که با هیچی نمی شه عوضش کرد.دلبر جانان دوست دارم و همین خوبیاته که دور بودن از تو رو برام سخت می کنه.کاش دوره دوربودنمون کوتاه باشه.

الان باید به درمانگاه برم و چند تا مریض ببینم .اردبیهشت ماه بر خلاف ماه گذشته شلوغ نبوده .البته هنوز واسه قضاوت کردن زوده ! از شروع ماه چندان عمل الکتیو نداشتم و بیشتر موارد اورژانسی پیش اومد و خدا روشکر به خیر گذشت .تو این رشته پر استرس موارد اورژانس می تونه بسیار ناگوار باشه ! مرگ مادر یه مساله کشوریه و در سطح کشوری قابل بررسی و مرگ نوزاد هم به مدد تعدا د کم بچه های هر خونه یه اتفاق بسیار بد و قابل تامل!

 

 

 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گرچه جوجه رو آخر پاییز می شمارند ولی ...

می گند جوجه رو آخر پاییز می شمارند ولی از همین اول سالی معلومه که سال 91 سال  ماجراجویه! حداقل واسه من تا اینجاش این طوری بوده .تا اومدیم سرکار و زندگیمون یه  عالمه کار ریخت رو سرمون .مریضای ناجور و کمپلیکه که سالی یه بار هم پیداشون نمی شد همین اول سالی اومدند وسط گود و هیچی نشده کلی انرژی خالی کردیم .حالا اینا به کنار یه سری اتفاقات ناجور  در بین فامیل دور و نزدیک پیش اومد که حسابی آدرنالین اوردوز کرد بگذریم .این سال گریزپای 91 نشون داد که اگه سفت و محکم نباشی له می شی و قدم از قدم بر نمی داری.اوج گریزپایی امسال این بود که ما یه روز تعطیل که انکال بودیم مهمون دعوت کردیم .اونوقت از ساعت 8 تا 12 شب یه خط در میون من و دلبر جانان رفتیم اتاق عمل و ساعت 12 شب تازه سفره شام رو پهن کردیم .حالا شانس اوردیم مهمونامون خودی بودندو با کار و بار ما آشنا .اما من از خجالت نمی دونستم چی بگم .آخه تو یه سال گذشته چنین چیزی کم سابقه بوده .تازه جمعه هفته پیش من و دلبر جانان قرار گذاشتیم ناهار رو بریم روستای نزدیک اینجا در دل طبیعت ناهار بخوریم .البته با سه ساعت تاخیر رفتیم  .اما دلبر جانان سه دفعه رفت اورژانس .دفعه اول یه نفر از بلندی پرت شده بود که با شک هماتوم مغزی اعزام شد و یه نفر با اره ناحیه زیر شکمشو اره کرده بود و یه بچه هم خرده بود زمین و چونه اش  پاره شده بود .از ترس این که مریض دیگه ای نیاد زود ناهارمون رو خوردیم و برگشتیم خونه .پیک نیک به این کوتاهی ندیده بودم .یاد پیک نیکای طولانی قدیم به خیر ! البته همه موارد  مشابه قبلی  سال 90یا در شرایطی بود که ما مهمون داشتیم یا قصد داشتیم چند کیلومتر بریم خارج از شهر.حالا هر وقت شب شلوغ می شه بچه های اتاق عمل می گند :نکنه بازم مهمون دارین یا می خواستین برین خارج از شهر! نتیجه اخلاقی که ما گرفتیم اینه که در روزایی که انکال هستیم حتی المقدور مهمون دعوت نکنیم که این یه خرده عملی نیست چون اونوقت از غصه دق می کنیم و همینطور قصد خارج شدن شهر نداشته باشیم که اونم چندان عملی نیست .آخه وقتی دلمون گرفت چی کار کنیم تو این شهر که هیچ جای تفریحی نداره !

با دلبر جانان سر یه موضوعی که اصلا توافق نظر نداشتیم به تفاهم رسیدیم .این نقطه عطف امسال بود .اخه این موضوع بدجوری کلافه ام کرده بود .کاش به جای این همه تحمل استرس زودتر از اینا به دلبر جانان می گفتم اون که واقعا آدم منعطفیه !گاهی وقتا آدم یه کارایی می کنه که کلی بابتش رنج می کشه غافل از این که با حرف و صحبت منطقی خیلی از مشکلات اصلا ایجاد نمی شه و من امروز راحت تر از قبل و سبکبارترم .متشکرم دلبر جانان عزیز که درکم کردی! متشکرم لبخند

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سندرم تنبلی پس از تعطیلات

سال 90 با همه تلخ و شیرینیهاش تموم شد و از اون فقط خاطره ای موند.بهار 90 با  مراسم عقد و تابستان 90  باشروع زندگی مشترکم با دلبر جانان  و پاییزش با تصادف دلخراش و به قول بعضیا اولین تصادف مشترکمون که امیدوارم اخرینش هم باشه و زمستونش با یه سری مشکلات جورواجور و کنارش قبولی دلبر جانان تو امتحان فوق تموم شد .اما سال 91 با سفرهای دور و نزدیک داخلی شرغ شد .می شه گفت تعطیلات پرباری بود که شاید دیگه تکرار نشه .اما هرچه بود شیرینی با هم بودن اونقدر بود که بعد تعطیلات 14 روزه مون یه حس کسالت و تنبلی عجیب غریب رو تجربه کنیم .روز اول اومدنمون به خونه حوصله هیچ کاری رو نداشتم و فقط تصویر فامیلا و نزدیکامو جلو چشمم می آوردم و هی دلتنگشون می شدم .سخت بود ولی خدارو شکر دوباره با شرایط زندگی و کارمون تو این شهرکوچیک و دردسر 25 شب آنکالی و مریضای وقت و بی وقت کنار اومدم .پیش رو آینده ای مبهمه !هنوز نمی دونم طرحم به چه جهت پیش می ره .نمی دونم زندگی مشترکمون همین جور خوب پیش می ره یا ذستخوش مسائل کاریم می شه .بابت طرحم خیلی نگرانم .اگه پایان طرحمو ندند نمی دونم ادامه طرحم رو چی کار کنم .دلم نمی خواد مثل خیلیها به خاطر کار و تحصیل از هم جدا بیفتیم .می دونم این جور جداییها موقته ولی در عین حال خیلی سخته !

دلم می خواد سال 91 واسه همه هموطنانم تو کره زمین خوب باشه و سرشار از خاطرات خوش !دلم می خواد مشکل طرحم حل شه و زندگیم به تلاطم نیفته و اگه افتاد دلم می خواد تحمل سختیاشو داشته باشم .

اما واقعا این سندرم تنبلی پس از تعطیلات باید یه جایی ثبت بشه .چون واقعا وجود داره !!

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ناگفته های من !

دیشب از سفر سه روزه مون برگشتیم .از دو تا استان گذشتیم .برای اینکه دلبر جانان خسته نشه مسیرمون رو تقسیم کردیم .زرنگی کردم و مسیر اتوبان رو من انتخاب کردم و قسمت شب سفر رو و مسیر غیر اتوبانی رو دلبر جانان !!گرچه سفرمون کوتاه بود و هشت ساعت راه رفت و هشت ساعت مسیر برگشت و عملا یه روز وسط رفع خستگی کردیم  و هنوز نرسیده برگشتیم اما تجربه خوبی بود و بهمون خوش گذشت و من از دیدن خونواده ام خوشحال شدم .اخه سه ماهی بود که ندیده بودمشون .راستی که غربت سخته و من همیشه به حال کسایی که همه فک و فامیلشون توی یه شهرند غبطه خورده ام و همیشه دلم می خواست به خانواده ام نزدیک باشم و بتونم ازشون حمایت کنم و یه جوری تو پیری و خوشی و نا خوشی کنارشون باشم .اما سرنوشت جور دیگه  ای رقم زده و حالا من اینجام و اونا کیلومترها دور از من.خوبیش اینه که تعطیلات عید نزدیکه و به اون بهانه دوباره می بینمشون !

همانطور که حدس می زدم امروز یه روز کاری نسبتا شلوغ بود همیشه آخر هفته هایی که انکال نباشم با شنبه های شلوغی مواجه می شم .صبح اتاق عمل و بعد درمانگاه و عصر مطب و اورژانس بیمارستان و عمل اورژانس و بستری مریض تازه مشکوک به حاملگی خارج رحمی !

الان یه خرده خسته ام .حتی حوصله همراهی کردن دلبر جانان تو خوردن تنقلات  رو هم ندارم .اون داره سریال تماشا می کنه و تخمه می شکونه و من هم دلم می خواد حرفای دلمو تایپ کنم و بلند فکر کنم .شاید به خاطر اینه که دلم تنگه مامانم شده آخه پریشب کنارش بودم و خنده های از ته قلبش شادم می کرد .بابام چه ذوقی می کرد وقتی برای چندمین بار فیلما و عکسال لب تابم رو می دید.دلم تنگه واسه خواهرم .طوری  نگاه نگرونش رو  زیر خنده اش پنهون کرده بود و تو اخرین لحظه ازم می دزدید که ناراحتی دوری  و غم غربت رو از تو چشاش نخونم. خدایا دلم گرفته و می خوام گریه کنم !همیشه همینطوره .تو دوره رزیدنتی هم هر وقت می رفتم خونه و بر می گشتم دچار سندرم دور از خانه می شدم و یه چند روز طول می کشید تا اوضاع عادی بشه .خدایا این فلسفه زندگی رو هیچ وقت درک نکردم و نمی کنم که بچه عزیزت رو بسپاری به سرنوشت ! خدا به همه پدر و مادرای دنیا صبر و تحمل بده !نمی دونم اگه یه روزی مادر بشم می تونم از بچه ام دل بکنم و بذاره بره دنبال سرنوشتش !!

وقتی ناراحتی .ناراحتیهای دیگه هم خودشونو می کشند وسط صفحه ذهنت و یه خودی نشون می دند .مثل حالای من که هم دلتنگ دوری از خانواده ام و هم ناحت قهر بودن یه نفر با خودم و هم عصبی از دست نرم افزار یا طبییب که توش هرماه نسخه های مریضا رو وارد می کنیم که متاسفانه مثل خودم قاطی کرده و از لب تابم حذف شده و هر کاری می کنم دوباره نصبش کنم نصب نمی شه ! فردا هم یه روز شلوغه و نمی دونم وقت می کنم از یه نفر واسه نصبش کمک بگیرم با نه ! وقتی این نرم افزار قاطی می کنه صدبار خودمو لعنت می کنم که با بیمه خدمات درمانی قرارداد بستم !! تازه فکر کن حالا باید برم با دلبر جانان زبان انگلیسی بخونیم .کاش می تونستم بهش بفهمونم الان حوصله ندارم و خیلی ناراحتم !! اما طبق قرارمون باید بخونیم و اون چون آدم منظمیه نمی شه به این راحتی کلاسمون رو کنسل کنیم دل شکستهدل شکسته.کاش یه خرده سماجت و پشتکار اونو من داشتم .این جور وقتا حالم از تنبلیهام بهم می خوره !

 

 

 

 

 

 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یه نگرانی تازه!

یه وقتایی  تو زندگی هست که تو خیلی منتظری یه اتفاق خوب رخ بده و شرایطت از اونچه هست بهتر شه .به همه می سپری دعا کنند تا اون اتفاق پیش بیاد ولی وقتی همونی که منتظرشی رخ می ده یه جورایی بهم می ریزی نگران می شی که شرایط جدید چه جوریه !حال من دچار این حس و حالم .همیشه دلم می خواست دلبر جانان که اینقدر ظرافت کاری و حوصله اش خوبه و تجربه عملای عروقی تو دوره رزیدنتی داره جراحی پلاستیک قبول شه .حالا یه هفته ای می شه که نتایج رو دادند و اون تو همون دانشگاهی که رزیدنتیشو خونده رشته جراحی پلاستیک قبول شده !نه اینکه انتظار قبولیشو نداشته باشم .اما حالا که قبول شده یه نگرانی عجیب پیدا کردم که نکنه کار انتقالی و پایان طرحم درست نشه و از مهر 91 که درس دلبر جانان شروع می شه من اینجا تو این شهر کوچیک بمونم و اون بره تهران و از هم دور و جدا بمونیم .فکر کنم تحمل همچین شرایطی برام سخت باشه .حالا به همه اونایی که سپرده بودم واسه قبولیش دعا کنند باید بسپرم واسه کار انتقالی من دعا کنند !

اما از یه چیزی خوشحالم اینکه تونستم نظر دلبر جانان رو تو انتخاب رشته عوض کنم .اخه اولش می خواست بره عروق ولی من نذاشتم .چون نمی خواستم دو نفری استرس بکشیم .هم کار من پر استرسه و هم جراحی عروق.اما پلاستیک یه رشته غیر اورژانسی و هنریه .من استعدادیابی کردم  .تازه همکارای اتاق عمل هم با من هم عقیده اند .یه عمل ابدومینوپلاستی و چند تا عمل فلپ و گرافت پوستی ازش دیدیم و فهمیدیم اون می تونه  جراح پلاستک  خوبی بشه .امیدوارم اشتباه نکرده باشیم .

هفته دیگه قراره یه سفر سه روزه بریم و باز یه خرده دور از هیاهو مریض و استرس آنکالیهای کشدار 25 روزه هرماهه!این ماه مریضای اورژانسیمون بیشتر از غیر اورژانسی بوده !وقتایی که اصلا دلم نمی خواست تو سرمای شبای سرد اینجا از خونه بیرون بزنم  مجبور شدم برای سزارین یا کورتاژ اورژانسی برم بیمارستان.اما حالا به جای غر زدن به اوضاع و شرایط اینجا دلمو خوش کردم که کار انتقالیم درست می شه و از مهر سال بعد دیگه می ریم تهران .اینم بگم خیلی از شلوغی و آلودگی تهران خوشم نمی آد .اما حداقل اونجا اونقدر امکانات   داره که تو بتونی ازش استفاده کنی .

این روزا بدجوری دلتنگ خونواده ام و دلم می خواد 3 اسفند هر چه زودتر  از راه برسه ومن یه بار دیگه خونواده رو ببینم .البته اونا پیش تنها خواهرم هستند و این جوری جمعمون جمع می شه .

کاش با درخواست مرخصی عید مون موافقت بشه .اینجوری می تونیم یه مسافرت درست و حسابی بریم و به قولی تجدید قوایی بکنیم .

 

اما می خواستم اندر احوالات شغلم بنویسم .بعضی وقتا حالت خیلی خوبه و مریض که می آد تو اتاق یه لبخند رو لبته  و یه مهری تو چهره ات .طوری که مریض خوش شانس که تو اون زمان می اد پیشت کلی ازت خوشش می اد و سر هر کوچه و برزنی و پش هر فامیل و غریبه ای از خوبیات می گه و از مهربونیات و چند وقت می بینی همون مریض سابق حالا تو لباس همراه مریض یه بیمار دیگه رو آورده پیشت و کلی تعریف و خوش و بش .اون وقت ادم کلی تو دلش قند آب می شه و حسابی انرژی می گیره .یه وقتایی هم هست که اصلا با خودت در جنگی .فکرت اونجا پشت میز مطبت نیست .حواست دنبال فلان حرف و بهمان اتفاق خونوادگی پیش اومده ست .اصلا بعضی وقتا اونقدر ذهنت شلوغه که مریضی که رو صندلی کناری نشسته و داره شرح مفصلی از مشکلاتش می گه رو تار می بینی و اصلا درست نمی شنوی که چی می گه .یهو به خودت می آی که ای وای مریض چی گفت .اونوقت شرمنده می پرسی .ببخشید مشل اصلیتون چیه !چی شد اومدی دکتر !این جور وقتا یه حس بدی پیدا می کنم وگوشم سوت می کشه از این همه حواس پرتی ! فقط اینو می تونم بگم خوش به حال مریضی که تو اون وقت خوبه و حال خوش  دکتر باهاش ملاقات کنه .نه در اوج مشغله ذهنی! اینجوری یه حس خوب و یه انرژی مثبت بین پزشک و بیمار رد و بدل می شه. آخه پزشک هم یه آدم مثل بقیه آدماست .منتهاش یه فرق این وسطه و اون مسئولیت سنگینی هست که رو دوش پزشکه و نمی شه با مشغله ذهنی و هزار  و یک جور مشکل  توجیهش کرد چون به قیمت آسیب جدی به بیمار تموم می شه .

اکثر مریضایی که تو حال خوش  اومدن ویزیت حالا بعد چند ماه هم که تصادفی همدیگه رو می بینیم .بهم انرژی می دند .درست همون حسی رو بهت می دیدن که تو از دیدن یه دوست پیدا می کنی  و من به همین دلخوشیها دلخوشم .آرزو می کنم خدا به همه حال و روز خوب بده و به دکترا یه خرده بیشتر نه به خاطر حمایت از صنفمون بلکه واسه همون تبادل انرژی که گفتم .وقتی دکتر انرژی مثبت نداشته باشه .چطور می تونه به مریض بیچاره انرژی بده و من تو همین مدت کم فهمیدم که این انرژیه اگه در سطح دارو و عمل نباشه کمتر ازاونا هم نیست . 

حرفای زیادی تو ذهنمه .اما یه خرده سرما خورده ام کدئین کار خودشو کرده و دیگه نمی تونم به نوشتن و بلند بلند فکر کردن ادامه بدم پس تا بعد !

 

 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

بعد یه تعطیلات چند روزه و یه سفر کوتاه به شهر و دیارم دوباره کار و زندگی روزمره شروع شده  .معمولا این جور وقتا مریضای چند روز جمع می شه و یه کم طول می کشه وضعیت به شکل اول و روتینش برگرده .

با اینکه سفر خوبی بود و بهانه ای شد که دوباره  خانواده ام رو ببینم .اما هنوز از یه چیزی ناراحتم .راستش من نمی تونم تحمل کنم کسی از دستم برنجه و باهام قهر بشه اونم سر یه سو تفاهم و یه برداشت نادرست ! البته دلبر جانان مرتب دلداریم می ده که این نیز بگذرد و اون فرد خودش متوجه رفتار نادرستش می شه .اما من هنوز نمی تونم هضم کنم که چرا تو این دوره و زمانه بعضیا از آدم انتظار بیش از حد و نا متعارف داشته باشند .حداقم من خودم هیچ وقت از بقیه انتظار آنچنانی ندارم و اتفاقا از موقعی که طرز فکرم این جوری شده آرامش بیشتری دارم .

بر خلاف انتظارم شمال هوا خوب بود و مثل اینجا سرد نبود و از بارون هم خبری نبود .این یه جور خوش شانسی محسوب می شه .شهرمون مثل همیشه زیبا بود و شور زندگی رو می شد  با نگاه کردن به پرستوهای دریایی حس کرد . من همیشه رد شدن از پل چ رو به خاطر پرستوهاش دوست داشتم .به خاطر عظمت دریا که تو قاب نگاهت یه  رودخونه  خروشان بود که به دریا می پیوست دوست داشتم و این بار برای دومین بار با دلبر جانان از روی اون پل حاطرات ردشدم .بار اولش فروردین امسال بود واسه مراسم عقد و این بار هم واسه تجدید دیدار با شهر و خونه و خانواده!

اگه دلبر جانان تهران قبول بشه من بیشتر می تونم شمال برم و راه خونه نزدیک می شه .چیزی به امتحان نمونده وهمش بهم می گه تشویقش کنم تا موفق بشه و من هم سعی می کنم به اون روحیه بدم .

از یه چیزی یه خرده می ترسم و اونم وابستگی به دلبر جانانه .اگه فوق قبول بشه و از این شهر بریم زمانهای زیادی رو کنار هم نیستیم و باز باید تنهایی رو تجربه کنم .می دونم اولش سخته ولی  مطمئنم به شرایط عادت می کنم .یعنی چاره ای ندارم جز تطبیق دادن خودم با شرایط !

امروز از اون یکشنبه  هاست که من مثل مسیحیا تعطیلم .البته  صبح واسه ویزیت مریضا به بخش سر زدم و 4 تا عمل  الکتیو واسه امروز داشتم که به خاطر مرخصی متخصص بیهوشی  به فردا موکول کردم.این یه فرصت مناسب بود تا هم یه خرده اوضاع خونه رو مرتب کنم و هم یه ناهار مطلوب بپزم و هم کامنت بذارم.

دومین برف امسال از دیشب شروع شده و متاسفانه قطع شده .همیشه تماشای گوله های برف از تو اتاق گرم و از پشت شیشه اتاق مسحورم می کنه .حیف که دیگه برف نمی اد .اینجا بیشتر از اونی که برف بیاد سرده .یه سرمای حسابی و زمستونی!

یه رمان زیبا به نام بانوی بهشت برنده جایزه بهترین رمان سال امریکا رو از خونه اوردم تا بخونمش .جدیدا به دوباره خونی بعضی کتابا می پردازم .یه سری کارای دستی هم شروع کردم واینجوری می خوام شبای سرد و طولانی زمستون رو مفید سپری کنم .اینجوری استرسای کار و زندگی خیلی کمتر و قابل تحملتر می شه .تا بعد ....

 

 

 

 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شرایط ویژه!

امروز تلویزیونمون خراب شد. حالا دقیقا مثل روستاهای دور افتاده رادیو روشن کردیم .ادم یاد اون روزای جنگ و قطعی برق می افته .

کلا شرایط زندگیمون از یه ماه اخیر عوض شده .ماشین که از تصادف تا حالا تو تعمیرگاهه و این باعث شده من و دلبر جانان توفیق پیاده رویهای روزهای اول آشناییمون رو پیدا کنیم و از امروز هم که تلویزیون هم خراب شده حسابی شرایطمون ویژه شده!!!

ناشکری نمی کنم پیاده روی اونم تو غروبای سرد اینجا حسابی خواب و پژمردگی رو از سرت می پرونه .نمی دونم تا چند روز دیگه تلویزیونمون برگرده خونه .آخه دو تا سریال بود که هر شب می داد و من و دلبرجانان به طرز جالبی دنبال می کردیم یکی یه سریال به نام (وضعیت سفید )و اون یکی (از یاد رفته ).در هر حال باید یه سرگرمی واسه خودمون جور کنیم .

 

تا حالا شده دلت بگیره و بخوای با چند نفر دوست و اشنا حرف بزنی تا دلت وا شه ؟امروز عصر بعد ویزیت چند تا مریض و سکوت خلوتی مطب دلم خواست با دوستای رزیدنتیم و یکی از فامیلا که همیشه با حرف زدن باهاش انرژی مثبت می گیرم حرف بزنم .دو تای اولی به گوشیشون جواب نمی دادند و موبایل سومی هم  خاموش بود و این شد که من واسه باز شدن دلم رفتم اتاق بقلی که مطب دلبر جانانه .مثل بچه های خوب و درسخون کتاب دفتراش رو روی میز ریخته بود و داشت واسه امتحان بهمن ماه خودشو اماده می کرد .اما من هم که به قولی دل پری داشتم برای چند لحظه آرامش اون بنده خدا رو بهم زدم و خودمو اینجوری آروم کردم تا اینکه منشی در زد و گفت که آقای دکتر مریض داره و من هم به ناچار به اتاق خودم برگشتم .شاید اگه اون دوستای نازنین گوشیشون رو بر می داشتند من تمام دلتنگی اون لحظه ام رو روی میز دلبر جانان نمی ریختم .به قولی این نیز بگذرد ...

تا قبل اینکه متاهل بشم تمام سعی خودمو می کردم تا تو حال باشم و زندگی کنم اما از موقعی که متاهل شدم .فکر کردن به اینده و مشکلات گنگ پیش رو همیشه برهم زننده آرامشم بوده .مخصوصا وقتی می شنوم مدیر بیمارستان اینجا سعی داره حتی در صورت قبول شدن دلبر جانان تو امتحان فوق تخصصی منو اینجا نگهداره .البته این فقط نظر اونه و مسلمه که من حتی حاضر نیستم یه روز اضافه تر اینجا بمونم و حاضر نیستم دوباره تنهایی رو تجربه کنم . اینا همون اتشفشانی بود که امروز عصر سرریز شد .اینا مونده بود تو گلوم .دلم می خواست با یه نفر صحبت کنم که نشد .دلبر جانان با همون خونسردی و همون نگاه مهربون آرومم کرد و بهم قول داد که در صورت قبولیش باهم این شهر رو ترک کنیم !

 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ همه چی ارومه...

عید قربون پارسال مامان اینا به بهانه تولدم اومدند اینجا .امسال اما تولدمو دو نفره جشن می گیریم ! زندگی هر کسی یه رمان سرگشوده و به انتها نرسیده ست که برگ برگ صفحاتش رو یه سری اتفاقات رقم می زنه .

خوشحالم که به صدای قلبم گوش دادم و انتخاب درستی کردم .مراسم عروسیمون تقریبا دو ماه پیش  به بهترین نحوی برگذار شد همه زحمت کشیدند تا مراسم با نظم و شکوه خاصی انجام بشه و خاطره ای خوش تو ذهن ما و مهمونا نقش ببنده .یه سفر خارجی یه هفته ای هم رفتیم که خیلی خوش گذشت .اما از اونجایی که روزگار بالا و پایین داره   سه هفته بعد سفرمون یه تصادف رانندگی ناجور داشتیم که نزدیک بودبه قیمت جونمون تموم بشه .اما من از این اتفاق بد یه درس بزرگ گرفتم که دعای خیر پدر و مادر و حتی مریضا می تونه سرنوشت آدمو یه جور دیگه رقم بزنه .شاید اگه اینا نبود حالا من دیگه روی کره خاکی نبودم تا بیام کامنت بذارم .توضیح بیشتر نمی دم چون این تصادفه اونقدر ترسناک بوده که نخوام بهش زیاد بپردازم .تا یه هفته هر شب سکانسش  تو ذهنم مرور می شد .روزای سختی بود و درد و کوفتگیهای کتف و شونه ام و بی تابیهای دلبر جانان بابت  شکستگی مهره های پشتیش بدجوری دلمو سیاه می کرد .ماه مهر با همه بی مهریش گذشت و من یه خرده بزرگ شدم و یه درهایی به روی ذهنم باز شد واما ابان قشنگ از راه رسید و غمهای دلم یه خرده سبک شد . دلم می خواد بتونم فراز و نشیبهای زندگی رو خوب  اداره کنم .این خیلی مهمه .دارم سعی می کنم بزرگ شم هرچند به قول دلبر جانان هنوز بعضی وقتا خارج می زنم و مثل یه دختر کم سن و سال رفتار می کنم .

درسته که می خوام بزرگ شم اما هیچ وقت نمی خوام کودک درونمو واسه همیشه بیرون کنم .می خوام گاهی بیاد درست وسط زندگیم و منو از استرس بزرگ شدن و بزرگ رفتار کردن دور کنه تا مثل یه بچه سر به هوا بخندم و کودکی کنم .

حالا همه چی آرومه ! دیگه استرس پنهان کردن حادثه رانندگی و مصدومیتمون که یه ماه از خانواده ام پنهون کرده بودم ندارم .آخه سه روز پیش اومدند اینجاو تازه فهمیدند که یه ماه من چه رنجی کشیدم و چه استرسی متحمل شدم .

این تصادف با همه بدی و تیرگیش یه خوبیایی هم داشت .بعضیا که ناخواسته ازم دور شده بودند دوباره منو پذیرفتند و یه سری کدورتا رفع شد .حالا دیگه واقعا به این قضیه اعتقاد  دارم که در دل هر اتفاق بدی یه خیری نهفته است .

دلبر جانان که حالا به خاطر مصدومیت کمتر اتاق عمل می آد وقت بیشتری واسه مطالعه پیدا کرده و این می تونه سکویه پرتابی باشه تا مارو از این شهر کوچیک و دلگیر به یه نقطه خوب برسونه .جایی که باشند آدمایی که تواناییهامونو درک کنند و قدر بدونند ! دلم می خواد دلبر جانان از این فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو ببره و عوض نشستن پشت لب تابش بیشتر درس بخونه .کاش بدونه که چقدر پیشرفتش واسم مهمه ! اخه اون لیاقتش خیلی بالاتره و من مطمئنم می تونه یه جراح پلاستیک خوب و خوش نام بشه .یه چند تا عمل زیبایی اینجا اونم با امکانات کم انجام داده که من و بقیه همکارا رو به این حد از شناخت رسونده که می تونه ...کاش فقط این آرزو محقق بشه .اونوقت دیگه منم مجبور نیستم اینجا زندگی کنم !

شبهای طولانی پاییز   رو با تماشای سریالهای تلویزیونی و گهگاه فیلمهای ویدئویی سپری می کنم .این روزا هی توی دلم یه تصمیمایی واسه هدفمند زندگی کردن و درس و مطالعه می گیرم ولی در عمل اقدامی نمی کنم .یه جور فلج فکریه ! من این اسمو روش گذاشتم ! اما باید تنبلی رو کنار بذارم و این سیکل معیوب رو بشکنم .مخصوصا اینکه دلبر جانان مدام منو تشویق می کنه که تو پروژه هیات علمی شدن همراهیش کنم و من هی از کتابام دور و دورتر می شم .شاید اگه هیات علمی بشم .به روز تر شم و احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کنم و یه انگیزه محکم واسه مطالعه داشته باشم.

کسی چه می دونه آینده چی پیش می آد.اما هر چه بشه دلم می خواد بتونم تو شرایط جدید به رشدو بالندگی برسم . 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این روزها

این روزا همه دارند دنبال کارای مراسم عروسیمون می دواند ولی من و دلبر جانان مجبوریم اینجا و توی این شهر ... باشیم .شهری که نه پاساژی داره و نه یه پارک درست و حسابی و نه یه فست فود یا جایی که بری اونجا و یه روز عید و تعطیل رو سپری کنی .و نه حق داشتن ماهواره !آخه پانسونهای پزشکان در حیاط بیمارستانه و این قبیل چیزا ممنوعه و تلویزیون هم با فیلمای مسخره که هیچ کدومش نتونسته نظر من رو برای دیدن و دنبال کردن جلب کنه !واقعا حوصله ام سر رفته و مودم یه خرده اومده پایین .من که از این شهر می رم موندم مردم اینجا با روزا و شبای دلگیر این شهر چه می کنند؟ شاید چون وطنشونه بهش عادت کرده اند و قضیه اونجوری که من می بینم نیست .شاید من دارم این شهر رو با شهرهای دیگه مقایسه می کنم .

 صبح کلیه مریضامو مرخص کردم و کلی خلاصه پرونده و نسخه نوشتم عصری یه عمل کورتاژ پیش اومد و دیگه هیچ! آنکال بودنمون اونم یه روز تعطیل و عید حالگیری بزرگیه که تازگی نداره .

امروز صبح یه خرده به یکی از رفرنسا رجوع کردم تا مغزم فسیل نشه .حس می کنم از فضای درس و بحث خیلی دور افتادم و یه چیزایی داره فراموشم می شه .دلم می خواد تو رشته نازایی فلوشیپ بگیرم . اما خیلی کار سختیه .یه رشته پر طرفداره و قبول شدنش به این آسونیا نیست !اما خیلی دوست دارم به بهانه فلوشیپ خوندن بازم تو فضای دانشگاه قرار بگیرم .البته دوست ندارم هیات علمی بشم .آخه واسه این رشته اصلا نمی ارزه .جندین سال حق مطب نداری و فقط باید واسه دانشگاه کار کنی . در هر حال اول باید طرح تموم شه .

 

 

 

 

نویسنده : fatemeh v ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد