بعد یه تعطیلات چند روزه و یه سفر کوتاه به شهر و دیارم دوباره کار و زندگی روزمره شروع شده .معمولا این جور وقتا مریضای چند روز جمع می شه و یه کم طول می کشه وضعیت به شکل اول و روتینش برگرده .
با اینکه سفر خوبی بود و بهانه ای شد که دوباره خانواده ام رو ببینم .اما هنوز از یه چیزی ناراحتم .راستش من نمی تونم تحمل کنم کسی از دستم برنجه و باهام قهر بشه اونم سر یه سو تفاهم و یه برداشت نادرست ! البته دلبر جانان مرتب دلداریم می ده که این نیز بگذرد و اون فرد خودش متوجه رفتار نادرستش می شه .اما من هنوز نمی تونم هضم کنم که چرا تو این دوره و زمانه بعضیا از آدم انتظار بیش از حد و نا متعارف داشته باشند .حداقم من خودم هیچ وقت از بقیه انتظار آنچنانی ندارم و اتفاقا از موقعی که طرز فکرم این جوری شده آرامش بیشتری دارم .
بر خلاف انتظارم شمال هوا خوب بود و مثل اینجا سرد نبود و از بارون هم خبری نبود .این یه جور خوش شانسی محسوب می شه .شهرمون مثل همیشه زیبا بود و شور زندگی رو می شد با نگاه کردن به پرستوهای دریایی حس کرد . من همیشه رد شدن از پل چ رو به خاطر پرستوهاش دوست داشتم .به خاطر عظمت دریا که تو قاب نگاهت یه رودخونه خروشان بود که به دریا می پیوست دوست داشتم و این بار برای دومین بار با دلبر جانان از روی اون پل حاطرات ردشدم .بار اولش فروردین امسال بود واسه مراسم عقد و این بار هم واسه تجدید دیدار با شهر و خونه و خانواده!
اگه دلبر جانان تهران قبول بشه من بیشتر می تونم شمال برم و راه خونه نزدیک می شه .چیزی به امتحان نمونده وهمش بهم می گه تشویقش کنم تا موفق بشه و من هم سعی می کنم به اون روحیه بدم .
از یه چیزی یه خرده می ترسم و اونم وابستگی به دلبر جانانه .اگه فوق قبول بشه و از این شهر بریم زمانهای زیادی رو کنار هم نیستیم و باز باید تنهایی رو تجربه کنم .می دونم اولش سخته ولی مطمئنم به شرایط عادت می کنم .یعنی چاره ای ندارم جز تطبیق دادن خودم با شرایط !
امروز از اون یکشنبه هاست که من مثل مسیحیا تعطیلم .البته صبح واسه ویزیت مریضا به بخش سر زدم و 4 تا عمل الکتیو واسه امروز داشتم که به خاطر مرخصی متخصص بیهوشی به فردا موکول کردم.این یه فرصت مناسب بود تا هم یه خرده اوضاع خونه رو مرتب کنم و هم یه ناهار مطلوب بپزم و هم کامنت بذارم.
دومین برف امسال از دیشب شروع شده و متاسفانه قطع شده .همیشه تماشای گوله های برف از تو اتاق گرم و از پشت شیشه اتاق مسحورم می کنه .حیف که دیگه برف نمی اد .اینجا بیشتر از اونی که برف بیاد سرده .یه سرمای حسابی و زمستونی!
یه رمان زیبا به نام بانوی بهشت برنده جایزه بهترین رمان سال امریکا رو از خونه اوردم تا بخونمش .جدیدا به دوباره خونی بعضی کتابا می پردازم .یه سری کارای دستی هم شروع کردم واینجوری می خوام شبای سرد و طولانی زمستون رو مفید سپری کنم .اینجوری استرسای کار و زندگی خیلی کمتر و قابل تحملتر می شه .تا بعد ....
+ شرایط ویژه!
امروز تلویزیونمون خراب شد. حالا دقیقا مثل روستاهای دور افتاده رادیو روشن کردیم .ادم یاد اون روزای جنگ و قطعی برق می افته .
کلا شرایط زندگیمون از یه ماه اخیر عوض شده .ماشین که از تصادف تا حالا تو تعمیرگاهه و این باعث شده من و دلبر جانان توفیق پیاده رویهای روزهای اول آشناییمون رو پیدا کنیم و از امروز هم که تلویزیون هم خراب شده حسابی شرایطمون ویژه شده!!!
ناشکری نمی کنم پیاده روی اونم تو غروبای سرد اینجا حسابی خواب و پژمردگی رو از سرت می پرونه .نمی دونم تا چند روز دیگه تلویزیونمون برگرده خونه .آخه دو تا سریال بود که هر شب می داد و من و دلبرجانان به طرز جالبی دنبال می کردیم یکی یه سریال به نام (وضعیت سفید )و اون یکی (از یاد رفته ).در هر حال باید یه سرگرمی واسه خودمون جور کنیم .
تا حالا شده دلت بگیره و بخوای با چند نفر دوست و اشنا حرف بزنی تا دلت وا شه ؟امروز عصر بعد ویزیت چند تا مریض و سکوت خلوتی مطب دلم خواست با دوستای رزیدنتیم و یکی از فامیلا که همیشه با حرف زدن باهاش انرژی مثبت می گیرم حرف بزنم .دو تای اولی به گوشیشون جواب نمی دادند و موبایل سومی هم خاموش بود و این شد که من واسه باز شدن دلم رفتم اتاق بقلی که مطب دلبر جانانه .مثل بچه های خوب و درسخون کتاب دفتراش رو روی میز ریخته بود و داشت واسه امتحان بهمن ماه خودشو اماده می کرد .اما من هم که به قولی دل پری داشتم برای چند لحظه آرامش اون بنده خدا رو بهم زدم و خودمو اینجوری آروم کردم تا اینکه منشی در زد و گفت که آقای دکتر مریض داره و من هم به ناچار به اتاق خودم برگشتم .شاید اگه اون دوستای نازنین گوشیشون رو بر می داشتند من تمام دلتنگی اون لحظه ام رو روی میز دلبر جانان نمی ریختم .به قولی این نیز بگذرد ...
تا قبل اینکه متاهل بشم تمام سعی خودمو می کردم تا تو حال باشم و زندگی کنم اما از موقعی که متاهل شدم .فکر کردن به اینده و مشکلات گنگ پیش رو همیشه برهم زننده آرامشم بوده .مخصوصا وقتی می شنوم مدیر بیمارستان اینجا سعی داره حتی در صورت قبول شدن دلبر جانان تو امتحان فوق تخصصی منو اینجا نگهداره .البته این فقط نظر اونه و مسلمه که من حتی حاضر نیستم یه روز اضافه تر اینجا بمونم و حاضر نیستم دوباره تنهایی رو تجربه کنم . اینا همون اتشفشانی بود که امروز عصر سرریز شد .اینا مونده بود تو گلوم .دلم می خواست با یه نفر صحبت کنم که نشد .دلبر جانان با همون خونسردی و همون نگاه مهربون آرومم کرد و بهم قول داد که در صورت قبولیش باهم این شهر رو ترک کنیم !
+ همه چی ارومه...
عید قربون پارسال مامان اینا به بهانه تولدم اومدند اینجا .امسال اما تولدمو دو نفره جشن می گیریم ! زندگی هر کسی یه رمان سرگشوده و به انتها نرسیده ست که برگ برگ صفحاتش رو یه سری اتفاقات رقم می زنه .
خوشحالم که به صدای قلبم گوش دادم و انتخاب درستی کردم .مراسم عروسیمون تقریبا دو ماه پیش به بهترین نحوی برگذار شد همه زحمت کشیدند تا مراسم با نظم و شکوه خاصی انجام بشه و خاطره ای خوش تو ذهن ما و مهمونا نقش ببنده .یه سفر خارجی یه هفته ای هم رفتیم که خیلی خوش گذشت .اما از اونجایی که روزگار بالا و پایین داره سه هفته بعد سفرمون یه تصادف رانندگی ناجور داشتیم که نزدیک بودبه قیمت جونمون تموم بشه .اما من از این اتفاق بد یه درس بزرگ گرفتم که دعای خیر پدر و مادر و حتی مریضا می تونه سرنوشت آدمو یه جور دیگه رقم بزنه .شاید اگه اینا نبود حالا من دیگه روی کره خاکی نبودم تا بیام کامنت بذارم .توضیح بیشتر نمی دم چون این تصادفه اونقدر ترسناک بوده که نخوام بهش زیاد بپردازم .تا یه هفته هر شب سکانسش تو ذهنم مرور می شد .روزای سختی بود و درد و کوفتگیهای کتف و شونه ام و بی تابیهای دلبر جانان بابت شکستگی مهره های پشتیش بدجوری دلمو سیاه می کرد .ماه مهر با همه بی مهریش گذشت و من یه خرده بزرگ شدم و یه درهایی به روی ذهنم باز شد واما ابان قشنگ از راه رسید و غمهای دلم یه خرده سبک شد . دلم می خواد بتونم فراز و نشیبهای زندگی رو خوب اداره کنم .این خیلی مهمه .دارم سعی می کنم بزرگ شم هرچند به قول دلبر جانان هنوز بعضی وقتا خارج می زنم و مثل یه دختر کم سن و سال رفتار می کنم .
درسته که می خوام بزرگ شم اما هیچ وقت نمی خوام کودک درونمو واسه همیشه بیرون کنم .می خوام گاهی بیاد درست وسط زندگیم و منو از استرس بزرگ شدن و بزرگ رفتار کردن دور کنه تا مثل یه بچه سر به هوا بخندم و کودکی کنم .
حالا همه چی آرومه ! دیگه استرس پنهان کردن حادثه رانندگی و مصدومیتمون که یه ماه از خانواده ام پنهون کرده بودم ندارم .آخه سه روز پیش اومدند اینجاو تازه فهمیدند که یه ماه من چه رنجی کشیدم و چه استرسی متحمل شدم .
این تصادف با همه بدی و تیرگیش یه خوبیایی هم داشت .بعضیا که ناخواسته ازم دور شده بودند دوباره منو پذیرفتند و یه سری کدورتا رفع شد .حالا دیگه واقعا به این قضیه اعتقاد دارم که در دل هر اتفاق بدی یه خیری نهفته است .
دلبر جانان که حالا به خاطر مصدومیت کمتر اتاق عمل می آد وقت بیشتری واسه مطالعه پیدا کرده و این می تونه سکویه پرتابی باشه تا مارو از این شهر کوچیک و دلگیر به یه نقطه خوب برسونه .جایی که باشند آدمایی که تواناییهامونو درک کنند و قدر بدونند ! دلم می خواد دلبر جانان از این فرصت به دست اومده نهایت استفاده رو ببره و عوض نشستن پشت لب تابش بیشتر درس بخونه .کاش بدونه که چقدر پیشرفتش واسم مهمه ! اخه اون لیاقتش خیلی بالاتره و من مطمئنم می تونه یه جراح پلاستیک خوب و خوش نام بشه .یه چند تا عمل زیبایی اینجا اونم با امکانات کم انجام داده که من و بقیه همکارا رو به این حد از شناخت رسونده که می تونه ...کاش فقط این آرزو محقق بشه .اونوقت دیگه منم مجبور نیستم اینجا زندگی کنم !
شبهای طولانی پاییز رو با تماشای سریالهای تلویزیونی و گهگاه فیلمهای ویدئویی سپری می کنم .این روزا هی توی دلم یه تصمیمایی واسه هدفمند زندگی کردن و درس و مطالعه می گیرم ولی در عمل اقدامی نمی کنم .یه جور فلج فکریه ! من این اسمو روش گذاشتم ! اما باید تنبلی رو کنار بذارم و این سیکل معیوب رو بشکنم .مخصوصا اینکه دلبر جانان مدام منو تشویق می کنه که تو پروژه هیات علمی شدن همراهیش کنم و من هی از کتابام دور و دورتر می شم .شاید اگه هیات علمی بشم .به روز تر شم و احساس بهتری نسبت به خودم پیدا کنم و یه انگیزه محکم واسه مطالعه داشته باشم.
کسی چه می دونه آینده چی پیش می آد.اما هر چه بشه دلم می خواد بتونم تو شرایط جدید به رشدو بالندگی برسم .
+ این روزها
این روزا همه دارند دنبال کارای مراسم عروسیمون می دواند ولی من و دلبر جانان مجبوریم اینجا و توی این شهر ... باشیم .شهری که نه پاساژی داره و نه یه پارک درست و حسابی و نه یه فست فود یا جایی که بری اونجا و یه روز عید و تعطیل رو سپری کنی .و نه حق داشتن ماهواره !آخه پانسونهای پزشکان در حیاط بیمارستانه و این قبیل چیزا ممنوعه و تلویزیون هم با فیلمای مسخره که هیچ کدومش نتونسته نظر من رو برای دیدن و دنبال کردن جلب کنه !واقعا حوصله ام سر رفته و مودم یه خرده اومده پایین .من که از این شهر می رم موندم مردم اینجا با روزا و شبای دلگیر این شهر چه می کنند؟ شاید چون وطنشونه بهش عادت کرده اند و قضیه اونجوری که من می بینم نیست .شاید من دارم این شهر رو با شهرهای دیگه مقایسه می کنم .
صبح کلیه مریضامو مرخص کردم و کلی خلاصه پرونده و نسخه نوشتم عصری یه عمل کورتاژ پیش اومد و دیگه هیچ! آنکال بودنمون اونم یه روز تعطیل و عید حالگیری بزرگیه که تازگی نداره .
امروز صبح یه خرده به یکی از رفرنسا رجوع کردم تا مغزم فسیل نشه .حس می کنم از فضای درس و بحث خیلی دور افتادم و یه چیزایی داره فراموشم می شه .دلم می خواد تو رشته نازایی فلوشیپ بگیرم . اما خیلی کار سختیه .یه رشته پر طرفداره و قبول شدنش به این آسونیا نیست !اما خیلی دوست دارم به بهانه فلوشیپ خوندن بازم تو فضای دانشگاه قرار بگیرم .البته دوست ندارم هیات علمی بشم .آخه واسه این رشته اصلا نمی ارزه .جندین سال حق مطب نداری و فقط باید واسه دانشگاه کار کنی . در هر حال اول باید طرح تموم شه .
+ سکون اخر هفته
امروز با اینکه شنبه و اول هفته بود ولی از صبح خیلی خسته و بی انرژی بودم اخه 5 شنبه و جمعه آنکال بودیم و مقیم در منزل .باز خوبه که 5 شنبه مهمون داشتیم و تنها نبودیم .از سختی کار ما تو این شهر اینه که تک پزشک متخصص هستیم .یعنی 5 تا متخصص در رشته های اطفال و زنان و جراحی عمومی و دا خلی و بیهوشی هستیم و اگه بخواهیم مرخصی بریم کلی دست و دلمون می لرزه .از حالا واسه یه هفته ای که قراره بعد عروسی بریم مسافرت دلم می لرزه ! نکنه یه مشکل کاری پیش بیاد و سفرمون کنسل شه .واسه همین تا روز مسافرت و خروجمون از این شهر باورم نمی شه که اصلا می ریم یا نه !گرچه بلیطامونو گرفتیم و همه چی رزرو شده .اما بازم نگرانم .از دلبر جانان قول گرفتم که دیگه مثل دفعه قبل که بیست و چهار ساعته رفتیم اونور مرز و تلفنش 6 بار زنگ زد نشه و این دفعه موبایلش خاموش باشه !
یکی از معایب دکتر بودن اینه که نمی تونی راحت واسه زندگیت تصمیم بگیری ولی چه کنم که خود کرده را تدبیر نیست .کسی به زور نگفت برو دکتر شو.
+ یه اتفاق ناجور!
امروز یهو خوردم زمین وچنان نقش بر زمین شدم که نزدیک بود دستم اونم از ناحیه آرنج بشکنه و کلا از کار وزندگی ساقط بشم که خدا بازم رحم کرد و نذاشت اتفاق بدی برام بیفته .البته یه خراش بزرگ و یه ضرب دیدگی حسابی واسم گذاشت که فعلا با باند کشی بستم و خداروشکر فردا عمل الکتیو ندارم و جمعه هم آنکال نیستم مگه اینکه بدشانسی بیارم و عمل اورژانس پیش بیاد که اونم با دلبر جانان صحبت کردم و قراره جورم رو بکشه و جای من عمل کنه !
امروز از یه مریض انرژی مثبت گرفتم .می گفت :خیلی از عملش راضیه و واسه سزارین دومش هرجا باشم و حتی ده سال دیگه هم باشه می آد پیش من !البته می دونم این صنعت مبالغه است و بعد اینکه از این شهر برم اون می ره پیش متخصص بعدی ولی شنیدن این حرف حتی اگه مبالغه ای بیش نباشه خوشاینده !کی از تعریف بدش می آد !
دلم تنگ شده اونم واسه کسایی که یه زمانی خیلی نزدیک بودند و حالا خیلی دور .اون وقتا هر هفته از حال هم خبر داشتیم و حالا هفته ها می گذره و دریغ از یه صحبت تلفنی !این جور وقتا نمی دونم چی کار کنم و چطور اوضاع رو به حالت اول برگردونم .اما اینو می دنم که باید غرورم رو بشکنم و قدم اول رو بردارم .چون فکر می کنم اگه این کار رو نکنم فاصله ها بازم بیشتر می شه .دارم به این فکر می کنم عمر خیلی کوتاهه و فرصت هامون خیلی کمه و من دلم نمی خواد کسی ازم برنجه !فقط نمی دونم چطوری سوتفاهم پیش اومده رو رفع کنم و دوباره دلامون بهم نزدیک بشه !
+ زندگی جدید من !
سلام به همگی!
مدتی بود که ننوشته بودم و به قولی کامنت نذاشته بودم .اینو بذارین به حساب شروع یه فصل جدید تو رمان زندگیم .بذارین به حساب اینکه داشتم بزرگ و کامل می شدم .این چند ماه من و دلبر جانان فقط تونستیم یه سفر یه روزه اونور آبی داشته باشیم و سفرهای چند ساعته به شهرهای اطراف و بقیه اش همش کار تو بیمارستان این شهر کوچیک بود و عصرای مطب .البته خدا رو شکر مطبامون در یه ساختمون و در دو اتاق کنار هم هستش که می تونیم هرازگاهی به هم سر بزنیم و حتی بهم مریض ریفر کنیم و این یه حسنه که نباید نادیده گرفت .کنار دلبر جانان و تو این شهر کوچیک احساس امنیت می کنم و با آرامش به کارام می رسم .تو اکثر عملای ماژور مثل هیسترکتومی و کلپورافی دلبر جانان هم می آد و بهم اعتماد به نفس می ده و منم سر هر عمل جراحی اون که به نظرم جالب باشه حاضر می شم .گرچه اکثر این روزای شیرین نامزدی رو که دیگه چیزی به پایانش نمونده به کار و اتاق عمل و مریض سپری کردیم و تموم برنامه های سفری که قرار بود داشته بودیم به فرداهای نیومده موکول کردیم اما لحظات شاد و به یاد موندنی هم کم نداشتیم .دلم می خواد این عشق و علاقه عمیق بین من و اون پایدار بمونه تا آخر عمر!
هنوز یه خرده اضطراب دارم و از فکر کردن به آینده می ترسم .وقتی به کار پر دردسر و به آرزوهام فکر می کنم دو تا خط موازی می بینم که هیچ بهم نمی رسند .دلم می خواد بتونم به خوبی زندگیمو اداره کنم و تو خونه کم نذارم .دلم می خواد واسه بچه نیومده مون اونقدر وقت داشته باشم که بزرگ شدنشو ببینم و با خنده هاش بخندم .به حرفه ام نگاه می کنم و بعد این آرزوهامو کنارش می ذارم اما فقط یه حس عجیب و یه اظطراب ناجور می افته به جونم .یعنی شدنیه! یا اینکه حسرت همه این آرزوها که حق طبیعی هر آدمیه توی دلم می مونه؟
تو این چند ماه گذشته فقط یه بار به خونه پدری سر زدم اما همش به یاد دلبر جانان و حال و روز اون بودم و اون موقع بود که فهمیدم چقدر بهش وابسته شدم و دیگه اون تعلق خاطری که به خونه پدری داشتم از یه جنس دیگه ست ! خونه پدری شد یه جور حس نوستالژی و یه کتاب گشوده پر از خاطره های کودکی !
اما این ازدواج هم خودش عالمی داره .به یه نفر می رسی و از یه سری آدمایی که قبلا خیلی نزدیک بودی باهاشون دور می شی .یه چیزایی به دست می آری و یه سری از اونا رو از دست می دی .از یه چیزایی که قبلا خوشت نمی اوم حالا خوشت می آد و علایق و دلمشغولیای قبلیت فقط یه خاطره خوش می شه.البته دلبر جانان می گه نباید این جوری بشم و همه اون علائق و کارای خوب باید به اضافه خوبیای این ما شدن بشه .اما من که نتونتستم این جوری بشم .و عوض شدم و یه آدم دیگه ام ! البته کلیتم تغییر نکرده .عوض شدم امیدوارم عوضی نشم !
دلم یه سفر چند روزه می خواد یه ساحل آروم دور از هیاهوی کار و روزمرگی و یه عالم مرغ دریایی و یه نسیم خنک که صورتت رو نوازش کنه .دلم یه عالم شعر ناب می خواد .دلم واسه شعرای خوب سهراب سپهری و ترانه گونه های فریدون مشیری و غزلای ناب حافظ تنگ شده .کاش این دفعه آخری که خونه رفته بودم می آوردمشون.
امیدوارم زود به زود اپدیت کنم و مثل گذشته کامنت بذارم ...
+ یه روز شلوغ !
امروز فرصت کردم فکر کنم اونم در شروع یه روز شلوغ کاری ! پس نتیجه می گیریم که می شه فکر کرد و بعضی وقتا فهمید که هی بفهمی نفهمی از خط خارج شدی! امروز صبح داشتم به این فکر می کردم که یه فصل جدیدی تو زندگیم شروع شده اما من هنوز نتونستم به اون سطح ثبات فکری لازم دست پیدا کنم .هنوز هم یه وقتایی پر از دلشوره های مختلف می شم و مثل پرنده ای تو قفس که خودش رو به درو دیوار می زنه ، بیقرار می شم و ترس از دست دادن این آرامش فعلی می افته تو وجودم .هی می گم نکنه این ارامشه موقتی باشه و زندگی روی دیگه شو نشونم بده .نکنه مثل یه خواب واژگونه و پریشون باشه ؟! شاید این حسها طبیعی باشه و به مرور زمان رفع بشه .شایدم اینا کابوسایی باشه که قراره بعدا تعبیر بشه ! نمی دونم کدومش درسته ! اما اون چیزی که حس می کنم هست همین دلشوره هست و بس !
دوباره دارم تنهایی رو تو این شهر کوچیک تحمل می کنم .آخه دلبر جانانان رفته شهر کناری اینجا .البته سه روز هفته اونجاست .نمی دونم چرا این سه روز هم برام اینقدر کشدار و طولانی به نظر می اد .یه زمانی دوستامو به بی جنبگی و شوهر ذلیلی متهم می کردم و حالا خودم سر دسته اونام !!!
اما یه چیزایی هست که مثل یه فنجون قهوه داغ تو دل سرما دلمو گرم می کنه .مثل رضایتمندی مریضای دلبر جانان از نتیجه عمل .آخه هفته پیش یه ضایعه پوستی بینی رو برداشت و گرافت کرد و ظاهرا گرافت گرفته و اصلا اثری از اثار اون رو بینی نمونده و به گفته شوهر بیمار ، خانم ١٠ سال جوون شده .خیلی خوشحال شدم .انگار که خودم این عمل رو انجام داده باشم .کاش فقط مردم این شهر کوچیک قدر دلبر جانان رو می دونستند که این قدر خوب عمل می کنه .دلم می خواد به آرزوش برسه و به زودی هیات علمی دانشگاه بشه .چون واقعا این شهر واسش کوچیکه ! کاش بتونم کمکش کنم زودتر به این آرزوش برسه که واقعا لیاقتش رو داره !
امروز وسط مریض دیدن تو مطب یه عمل اورژانس پیش اومد و متاسفانه نوزاد رو به خاطر سیانوز و آپگار اولیه پایین اعزام کردیم .البته واقعا تقصیر مریض بود که با حاملگی ۴٢ هفته و سه روز مراجعه کرده بود و به علت برادی کاردی قلبش مجبور شدم اورژانسی سزارین کنم که مواجه با لجن واقعی شدم که جنین و جفت در اون غرق بودند و جفت دیگه سبز لجنی بود نه قرمز گلی !معلومه که وقتی بچه مثل بچه فیل بخواد ۴٢ هفته تو رحم مادر باشه چه اتفاقی می افته ؟ بچه رحم مادر رو با دسشویی عوضی می گیره دیگه !
امروز در دنباله تفکراتم یه ساعتی رو ورزش کردم که پس از چندروز تنبلی و اهمال تو این امر مهم خودش معجزه ای محسوب می شد .اما علی رغم قول و قرارم واسه مطالعه ، لای هیچ کتابی رو باز نکردم .یه خرده اش تنبلی بود و بقیه اش مشقله کاری و ازدحام افکار جورواجور که نتوستم قول و قرارم رو عملی کنم .اماامروز به دلبر جانان گفتم که این وضعیت باید تغییر کنه و هر دو تامون باید خودمون رو به ثبات فکری و پایداری روحی نزدیک کنیم تا بتونیم قول و قرارمون رو عملی کنیم .
دیگه پلکام اونقدر سنگین شده که فکر کنم اگه به تایپ کردن ادامه بدم کلمات عجیب غریب بنویسم ، پس تا بعد ....
+ و اما بعد!
بالاخره فروردین ٩٠ هم با همه شور و حال امسالش واسه من ، اومد و به بیستمین روز رسید !روزایی بود سرشار از بیم و امید و لبریز از خاطره های خوش یکی شدن و همدلی که البته از هم زبونی بهتره !
فصل جدیدی از زندگی من اغاز شده و من در شروع این فصل جدید مثل طفل نوپایی هستم که وسط یه بازار شلوغ پا می کوبه و مامانش رو می خواد .یه حس عجیب و غریب که نمی شه وصفش کرد .یه جور دگردیسی و پوست اندازیه !!
دلم می خواد خیلی زود به این مسئولیت جدید مسلط بشم و به قولی کم نیارم علی رغم لوس بار اومدنم و با وجود کم وکاستی هام می خوام به خوبی از پسش بر بیام .
بعد دو هفته تعطیلات نوروزی اونم از نوع عشقولانه ، شروع یه هفته کاری نسبتا شلوغ یه خرده آدمو کرخت می کنه .در هر حال اولین هفته گرد مراسم عقدمون هم گذشت و من باز به رسم ایام تنهایی دیرین ، تنهام تا سه شنبه که دلبر جانان از .... بیاد اینجا ! البته از ماه آینده اون به طور کامل منتقل می شه اینجا و به قولی دوران تنهایی مون سر می آد .
امروز صبح وقتی تو درمانگاه مشغول مریض دیدن بودم استاد ی عزیز که ابهت استادیش و منش و مرامش همیشه قلب رزیدنتا رو تسخیر می کرد بهم زنگ زد و یکی شدنم رو تبریک گفت و تو حرفاش یه عالم انرژی مثبت بود .مثل همیش دلگرمم کرد .دلم واسش خیلی تنگ شده ! کاش می شد می دیدمش .
+ در تلاطم زندگی
ساعت ٣ عصره .دقیقا همون ساعتی که باید شروع کارم تو مطب باشه ، اما من خونه ام و برنامه کودک شبکه ٢ رو گرفتم و بدون توجه به اون و فقط واسه تلطیف روحیه ام و برای اینکه سکوت اتاق بشکنه برنامه ململ رو می بینم .اما خودمونیم تو این تلویزیون ایران فقط برنامه کودکه که یه خرده توش شادش و شور هم پیدا می شه !حیف که تو این خونه نمی تونیم ماهواره داشته باشیم!!
دلم بدجوری هوای نوشتن کرده ، یا حالم باید خیلی بد باشه و یا خیلی خوب ! اینو خواننده ها قضاوت میکنند .اما یه چیزی رو مطمئنم و اون یه جور هیجان و دلهره واسه روزهای نیومده ست و هرچی دلبر جانان ما بهم می گه که این نیز بگذرد ،انگار تو مخم نمی ره و باز استرس هزاز مورد کوچیک و بزرگ می افته تو وجودم .راستی دلبر جانان هم مثل من بدجوری اهل کارتون دیدنه !! این تشابه بین من و اون ، خیلی برام خوشاینده ، آخه من این اواخر به خاطر علاقه ام به دیدن کارتون ، مسخره می شدم و فکر نمی کردم یه مرد اونم ۴ سال بزرگتر ازخودم مثل من این جوری علاقه به کارتون داشته باشه!تشابهات خنده دار دیگه هم هست .یاد اون ضرب المثل که توش خدا و در و تخته است می افتم .فقط خدا کنه بعدا هم تشابهات دیگه پیدا کنم که بتونه این علاقه رو تداوم ببخشه .هرچند یه خرده اختلاف نظر هم طبیعیه و مهم اینه که چطور این اختلاف نظرا رو بفهیم و با تدبیر درست از کنارشون بگذریم .
نمره های رزیدنتی رو دادند و برادر عزیزم گرچه رتبه اش بهتر از پارسال شده ولی امید چندانی به قبولیش نیست .دیگه حالم از کلمه رزیدنتی بهم می خوره ، چون دیدم که چطور اعصاب همکارای عزیزم خرد می شه تا واسه این امتحان آماده بشند و امتحان بدند و چطور زندگیهاشون تحت الشعاع این امتحان می شه .حداقل حال و روز برادرم و زندگیشون رو می بینم که چطور در تلاطم باد امتحان رزیدنتی جذر و مد می کنه !!
این روزای آخر سال ،مطب خیلی شلوغ نیست و خیلی زود می آم خونه که البته خیلی بهتره چون کمتر خسته می شم و به کارای عقب مونده ام می رسم .هنوز خونه تکونی نکرده ام و کلی کار دارم که باید انجام بدم .
دلبر جانان حسابی دریای درونم رو متلاطم کرده و دنیامو عوض کرده .کاش شعله های این عشق مثل مشعل المپیک همیشه روشن ّبمونه و فانوس دم باد پاییز نباشه .با اینکه فقط سه روزه ندیدمش اما دلم واسش خیلی تنگ شده .
ای دلبر ما مباش بی دل برما یک دلبر ما بهتر که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما و نه دلبر بر ما یا دل برما فرست یا دلبر ما
این بیت شعر رو تو تابلوی اتاق عمل که به جای نوشتن تعداد گاز و لون گاز مصرفی اتاق عمل تبدیل شده به دفتر شعر افراد اهل ذوق توی اتاق عمل، این هفته مزین به این بیت شعر بود که دلبر جانان ما نوشته بود تا توی ای سه روزی که نیست حسابی دلم واسه مهربونیهاش تنگ بشه !
← صفحه بعد


نظرات ()